تبليغاتX
ღ عاشق عشق به تو بودم ღ

ღ عاشق عشق به تو بودم ღ

فرشته همیشه ناز من به بهارم نماندی ! به خزانم بنگر !!!

 

چی می شه یک بار نگاه کني تو چشمام

آخه چشمام میتونن بهت بگن

که من از تو،جز تو چیزی نمی خوام 

چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی

به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی !!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت توسط نیما |


 

به یاد پدرم...

 

در اين زيبايی دلگير بی فانوس

تو با من نيستی ای آشنای ساده دل
افسوس . . . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت توسط نیما |


 

چقدر سخته كه دلت مي خواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه

وجودت له شده  . . .

 

آی زندگی سیرم ازت


 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....
دلم به حال تنهایی خود سوخت.....
در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......
به دست اشکهایم می سپارم .....
تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......
میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....
نه به آن مفتی که تو خریدی ......
به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!
 
 

 

بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم

بگو باهات چه کردم که میشکنی غرورم

بگو چی بود گناهم

چی بوده اشتباهم

که اینجوری گذشتی از من و از نگاهم

کاشکی دلت سنگ نبود دلم برات تنگ نبود

کاشکی که توی قلب تو اون همه نیرنگ نبود

کاشکی منم بد بودم تو عاشقی سرد بودم

کاشکی توی عاشقی مثل تو نامرد بودم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت توسط نیما |


 

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت توسط نیما |


 كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد
كاش يا رب آشنايي ها نبود
يا به دنبالش جدايي ها نبود ...


روزي که از تو جدا شم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


همیشه ابرها گریه میكنن ولی همه عاشق ستاره ها میشن . دل ابرها پره . یادت باشه چشمك ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره

 

مرا به خانه ام ببر                  

شب آشیان زده چکاوک شکسته پر. رسیده ام به نا کجا
 مرا به خانه ام ببر.  کسی به یاد عشق نیست .  کسی به فکر ما شدن
 از آن تبار خود شکن   .      تو مانده اي  و بغض من
 از این چراغ مردگی .   از این بر آب سوختن   .    از این پرنده کشتن و
  از این قفس فروختن   .   چگونه گریه سر کنم   .  که یار غمگسار نیست
  مرا به خانه ام ببر  .   که شهر ، شهر یار نیست  .   مرا به خانه ام ببر
  ستاره دلنواز نیست  .  سکوت نعره می زند .   که شب ، ترانه ساز نیست
  مرا به خانه ام ببر .    که عشق در میانه نیست  .  مرا به خانه ام ببر

اگر چه خانه ، خانه نیست

 

 

 

هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد

و اما ......
عشق و ديوانگی

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند

 

همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

 

 

یک نفر یه روز میاد

مثل اسم خودم اینو می دونم        می دونم که یک نفر یه روز میاد
  می دونم که وقتی از راه برسه     هر چی که خوبه واسه منم می خواد
درا رو وا می کنم    پنجره ها رو می شکن      مژده ی دیدنشو
تو کوچه ها جار می زنم      وقتی از راه برسه با بوسه ای
  قفل این غمستون رو وا می کنه     منو به یه شهر دیگه می بره
  با هوای تازه آشنا می کنه      توی این خونه ی دربسته
  توی این صندوق سربسته    همه آرزوام گور می شه
  میون دیوارای سنگی    میون این همه دلتنگی
  شوق زندگی ازم دور می شه     یک نفر داره میاد    دیوارا رو ورداره
  یک نفر داره میاد    زندگی رو میاره     تو اونی ، اون یک نفر
  ای هم شب تن خسته    می تونی کلید باشی      واسه درای بسته
  
یک نفر یه روز میاد

مرا هم خانه کن ، تا صبح نوازش کن مرا ، تا خواب همیشه خوابتو ديدن دلیل بودن من بود خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


توي آسمون عشقم غير تو ستاره اي نيست روي خاموشي قلبم جز تو اسم ديگه اي نيست

 

 

 

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

 

               

 

 گل بارون زده

گل بارون زده ی من        گل یاس نازنینم        می شکنم ، پژمرده می شم
 نذار اشکاتو ببینم        تا همیشه تو رو داشتن             داشتن تمام دنیاست
  از تو و اسم تو گفتن        بهترین همه حرفاست         با تو ، با تو اگه باشم
  وحشت از مردن ندارم   لحظه هام پر می شن از تو  وقت غم خوردن ندارم
سایه غزلواره ی دلتنگ          که همه تنت کلامه         هنوزم با گل گونت
 شرم اولین سلامه     ای تو جاری توی شعرم   مثل عشق و خون و حسرت
  دفتر شعر من از تو     سبد خاطره هامه    ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر
 که به یاد هجرت پرنده هایی                  توی یأس مبهم چشمات می بینم
  که به فکر یه سفر به انتهایی                 سر به زیر دل شکسته ، نازنینم
  اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من           مرثیه سر کن برای رفتن من
  آخه مرگ واسه من از تو گذشتن                        گل بارون زده ی من
  اگه دلتنگم و خسته        اگه کوچیدن توفان           ساقه ی منم شکسته
   می تونم خستگیاتو       از تن پکت بگیرم        می تونم برای خوبیت
  واسه سادگیت بمیرم    با تو ، با تو اگه باشم    وحشت از مردن ندارم
 
 لحظه هام پر می شن از تو              وقت غم خوردن ندام

 

 

 

 

شماچقدر زیبا هستید  ؟   به قلم نیما

تقریبا در همه جای دنیا،برای زیبایی فرد ارزش قائل می شوند.

مثلا زیبایی ِ مرد و زن، جزء ویژگی ها و مزایای آنهاست و در روابط اجتماعی موثر است.

چه زیبایی صورت و اندام های بدن و چه زیبایی  پوشش و آرایش های گوناگون.ولی ببینیم

 آیا این زیبایی دارای ارزش است؟

شما جوانی بسیار زیبا هستید و اگر بسیار شیک پوش هم باشید و به سبب این زیبایی به

 شما اهمیت و انرژی مثبت بدهند و از مشخصات اجتماعی خوبی هم برخوردارباشید،

 ممکن است بسیار شاد و خوشبخت زندگی کنید،ولی باز هم در معرض زوال و هستید.

 فاصله ی جوانی تا پیری و زوال،بسیار کوتاه مدت و گذراست.

زمانی که پیر شدید،تمام زیبایی و قدرت کاذب را از دست می دهید.آنوقت چه خواهید

 کرد؟ البته برای انسانی که بخواهد خود را گول بزند، راه های زیادی وجود دارد  .            

البته باید بدانیم که چیزی را که ما زیبایی می نامیم، در حقیقت حاصل یک مقایسه است.

مثلا یک زن ایرانی در یک جامعه آفریقایی یا فقیر بر اساس زن آفریقایی یا فقیر مقایسه

می شود که در نتیجه زیباتر به نظر می رسد.شاید همین زن از نظر یک جامعه اروپایی

و ثرورتمند  زیبا به نظر نرسد.

یا فرض کنید شما دوستی با ظاهر متوسط دارید و از وضعیت ظاهری اش راضی هستید.

بعد که شخصی زیبا تر را می بینید و از زیبایی اش لذت می برید،دوست متوسط شما

 کمی زشت به نظر می رسد.

اگر زیبایی ظاهری که سطحی و گذرا است،ارزشمند باشد،آنگاه جانوران زیبایی مثل

طاووس و ... را باید از بسیاری از انسان ها والا مقام تر بدانیم.

ولی بدانید که همه ی این مسائل ساخته ی ذهن ما است.بیشتر نادانی های ما

خاصیت ِ معنا بخش و آرام بخش دارند.

برای انسان های کوته فکر و فرومایه، زیبایی ظاهر مهم و عاملی انرژی بخش محسوب

می شود.

چون چیز مهم تری برای توجه و ارائه ندارند.نهایتا یک جسم زیبا و ایده آل و یا مسائل

و چیزهای دیگر.

برای این گونه افراد،همین کافی ست که ظاهر زندگی شان مناسب و زیبا باشد،گذرا بودن

 و تغییر و زوال زندگی برایشان مطرح و مهم نیست.

 اینکه چه اندیشه هایی در ذهنشان وجود دارد برایشان مهم نیست،چون آنها برده های

چیزها هستند.

و همین چیزها آنها را نابود(مرگ)، و به بازیچه ی خود تبدیل خواهند کرد.

حتی اگر کیفیت و سطح دریافت مغزشان به اندازه ی یک گوسفند هم نباشد،برایشان

 مهم نیست،چون ظاهر مسائل و چیزها زیباست و به آنها انرژی و وهم و شادی می دهد.

ولی انسان های والا ،والایی را آزادانه و خردمندانه خلق می کنند...

 

 

امروز بهترين ساعتم را شكستم . جون لحظه هاي بي تو بودن را به رخم مي كشيد

<

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


www.2neshan.blogfa.com وب سايتهاي ديگر من www.anjelholy.blogfa.com

 

 

 

شرط عشق

 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

دختر زشت    ( از مهدي سهيلي)

 

خدايا بشكن اين آيينه ها را

كه من از ديدن آيينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگريزم

از آنروزيكه دانستم سخن چيست

همه گفتند اين دختر

چه زشت است

كدامين مرد او را مي پسندد

دريغا دختري بي سرنوشت است

 

چو در آيينه بينم روي خود را

در آيد از درم ، غم با سپاهي

 سيه روزي  نصيبم كردي ، اما

نبخشيدي مرا چشم سياهي

 

به هر جا پا نهم، از شومي بخت

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي بمردم

يكي در حلقه ي گيسوي من نيست

 

مرا دل هست اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

بمن حال پريشان دادي اما

سر زلف پريشانم ندادي

 

به هر جا ماهروان رخ نمودند

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم به زاري

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان

همه گويند او مردم گريز است

نمي دانند زين درد گرانبار

فضاي سينه ي من ناله خيز است

 

 

به هر جا همگانند حلقه بستند

نگينس دختري ناز آفرين بود

ز شرم روي نازيبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستين بود

 

 

چو مادر بيندم در خلوت غم

ز راه مهرباني مي نوازد

ولي چشم غم الودش گواه است

كه در اندوه دختر مي گدازد

 

ببام افرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم ، نا اشنايم

نه اهنگي مرا تا نغمه خوانم

نه روشن ديده اي تا پر بگشايم

 

خدايا خطا گفتم ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه رويي ناخوسايند

دلي روشن تر از آيينه دادي

 

مرا صورت پرستان خوار دانند

ولي سيرت پرستان مي ستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند

ميان صورت وسيرت خدايا

دل زيبا به از رخسار زيباست

بپاس سيرت زيبا كريما

دلم بر زشتي صورت شكيباست

 

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشه مي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

 

اين دروغ است كه ميگويند دل به دل راه داره

دل من از دوريش خونه   اما اون حتي خبر نداره

 

 

لحظه ها رو با تو بودن  در نگاه تو شکفتن حس عشق رو در تو دیدن

مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تورو خوندن تا همیشه تورو خواستن

مثل تشنگیه آبه

اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمی بردم

اکه با من تو میموندی همه دنیا رو می برد م

بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بوندن تو غبار جاده موندن

بی تو خوب من   محاله

بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن

واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردم

اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم

اکه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم

توی آسمون عشقم غیر تو ستاره ای نیست

روی خاموشی قلبم جز تو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من نه عزیزم هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره.......

 

 

بيهوده تکرار

دلم تنگ است، دلم ميسوزد از باغي که مي سوزد

نه ديداري،نه بيداري،نه دستي از سر ياري

مرا آشفته ميدارد، چنين آشفته بازاري

تمام عمر بستيم و شکستيم

به جز بار پشيماني نبستيم

جواني را سفر کرديم تا مرگ

نفهميديم به دنبال چي هستيم
                  
عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تکراريست دنيا

چه رنجي از محبت ها کشيديم

برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم

نديديم و نديديم و نديديم.

سبک بالان ساحل ها نديدند،

به دوش خستگان باريست دنيا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب يار وفاداريست دنيا
                                     
عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تکراريست دنيا

ميان آنچه بايد باشد و نيست

عجب فرسوده ديواريست دنيا

عجب خواب پريشانيست دنيا

عجب درياي طوفانيست دنيا 

عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب يار وفاداريست دنيا...

 

ارسالی از دوست بسیار عزیزم    مرصده خانوم

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي

 

غروب شد .... خورشيد رفت .... آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ... ناگهان ستاره اي چشمك زد ... آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري گلها هرگز خيانت نمي كنند.

 

ازضرب من تا جمع تو راهي بجز تفريق نيست دل خوش به مجموعم مكن اينجا مگر تقسيم نيست با راديكال عشق بيا تا بشكند مجذور من چيزي نگفتن بهتر از سينوس تو آلفاي من

 

وقتی که برگهای پاييز رو زير پات له می کنی يادت باشه که روزی بهت نفس هديه می دادن .

 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند .

 

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني.

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم.خدايا،جهنمت فرداست.پس چرا امروز مي سوزم‌؟

 

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

 

آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است!!!

 

من ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


از تو تا نفسهات فاصله ی زیادی نیست از تو تا من ولی خیلی فاصله بو د پس چرا بهم میگفتی: سلام نفس! ؟

 

به دل همیشه دریات

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
 لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره
اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی
یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره
باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی
 می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر
چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته
اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره
بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی
واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره
 خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره
نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن
خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره
چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد
کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره
 کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون
 به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

 

 

فدای اونکه

برای عاشقی دیره
 ولی باز دست تقدریه
 تا دستامون نره بالا
 جایی بارون نمی گیره
دلی که دادمش دستت
 دیگه از زندگی سیره
نیومد وقتی ام اومد
فقط گفت که داره می ره
نگفتم من خداحافظ
 آخه قلبم هنوز گیره
بدون این قلب دیوونه
دیگه محتاج زنجیره
 بمون این زخم رو بدتر کن
عجیب محتاج شمشیره
 بریزم اشکام رو شاید
آخه این آخرین تیره
نگی تو اونی که رفته
وجودش غرق تقصیره
 فدای او که تو خوابم
من رو تحویل نمی گیره

 

 

آخرین نامه  

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی
دیگه نه عاشقی نه مهربونی
 منم دیگه تصمیمم رو گرفتم
اصلا نمی خوام که پیشم بمونی
دیشب که داشتم فکرام و می کردم
دیدم با تو تلف شده جوونی
یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم
عاشقو باید از خودت برونی
چه شعرایی من واسه تو نوشتم
 تو همه چیز بودی جز آسمونی
یادت میاد منتم رو کشیدی ؟
تا که فقط بهت بدم نشونی ؟
یادت می اد روی درخت نوشتی
 تا عمر داری برای من می خونی ؟
یادت میاد حتی سلام من رو
 گفتی به هیچ کس نمی رسونی
 حالا بیار عکسامو تا تموم شه
 اگر که وقت داری اگه می تونی
 نگو خجالت می کشی می دونم
تو خیلی وقته دیگه مال اونی
خوش باشی هر جا که می ری الهی
واست تلافی نکنه زمونی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت توسط نیما |


ايادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم